محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
233
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
پيس - معروف « 21 » و در نسخهء ميرزا خرماى بوجهل باشد كه از پوستش ريسمان كنند . مثال معنى اول شيخ سعدى گويد : بيت چه « 2 » قدر آورد بندهء حورديس * كه زير قبا دارد اندام پيس « 1 » پاس - نگاهبانى و حراست باشد و حسين وفائى گويد كه پاس يك بخش شب باشد و آنكس كه در آن وقت بيدار باشد پاسبان مىگويند اما بخاطر مىرسد كه حرف اول حسين وفائى كه پاس يك بخش شب را مىگويند درست است چه در كلام اكابر واقع شده كه « چون پاسى از شب گذشت » چنان كه « 2 » شيخ نظامى فرمايد : بيت چو پاسى از شب ديجور بگذشت * از ان در شاه دل رنجور بگذشت اما اينكه هر كه در آن وقت بيدار باشد پاسبان مىگويند معلوم نيست بواسطهء آنكه پاسبان يعنى صاحب پاس و حراست همچو باغبان « 3 » و ميزبان و اين بيت انورى مؤيد اين قولست كه : بيت اى برسم دولت از آغاز دوران داشته * طارم قدر ترا هندوى « 4 » هشتم چرخ پاس « 5 » « 6 » و در فرهنگ گويد كه شبانروز را هشت بخش كردهاند و هر بخش را پاس گويند و بمعنى پاسبان نيز آورده و به اين بيت اسدى تمسك نموده : شعر چليپاپرستان رومى گروه * چنانند ازو وز سپاهش ستوه كه دارند روز و شب از بس هراس * بهر كوه ديده بهر ديده پاس و صاحب فرهنگ درين بيت اسدى بواسطهء مناسبت ديده كه ديدهبان باشد پاس را بمعنى پاسبان برده و الا پاسبان بمعنى حراست خوبست و بمعنى تنگى دل و اندوه نيز آورده . پيخس - [ بفتح با و خاى معجمه و سكون ياى حطى ] در فرهنگ ، بفتح ، گمان بردن و از روى گمان فهميدن باشد . پلاس - پشمينه و گليمى كه صحرا نشينان خانه سازند و نيز پوشند و اكثر سياه باشد . مثالش مولانا جامى فرمايد : بيت بر كنى از شاهد مجلس لباس * اطلس و پوشش پلاس اندر پلاس « 7 » مع الشين پريش - يعنى پريشان كننده . حكيم انورى فرمايد : شعر باد برسدهء تو مىنرسد * باد فكرت نه باد خاك پريش و شمس فخرى بمعنى چيزى از يكديگر جدا كردن و افشاندن آورده و گفته كه پريش و پريشان بيك معنى است و گويد : بيت مگر كه در سر زلف بتان « 8 » ز باد صبا * نماند در همه ملكش « 9 » دگر مجال پريش اما بخاطر مىرسد كه پريشانى به اين بيت بيشتر مناسبت دارد كه پريشان كردن و جدا كردن و افشاندن و ديگر بمعنى بر پاش و برافشان آمده كه امر از افشاندن باشد . و پراش نيز گويند . پاغوش - [ بغين معجمه . به وزن خاموش ]
--> ( 1 ) « س » : بيس . ( 2 ) اصل : چنانچه . ( 3 ) دو كلمهء اخير در « ب » نيست از « ن » و « ب » است . ( 4 ) « س » : هندى . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 5 ) « س » : ياس . ( 6 ) از اينجا تا علامت ستاره تنها در « ب » آمده است . ( 7 ) « س » : لباس از پلاس . ( متن از « ب » است ) . ( 8 ) كلمه در « س » نيست . ( 9 ) « س » : ملكس . ( 21 ) يعنى : بيماريى كه به عربى آن را برص گويند .